آب روی من بریز
تا دلم خنک شود
خدا
از سر گیجه های ما رو ی تخت
زیز زیرکی زوزه می کشد
عجب دنیای هاری
تو اهل دل و
من نا اهل تمام عالمم
روی تخت خیالم تخت
بگیر تخت بخواب
کسی نیست آب روی ما بریزد
ادبی
آب روی من بریز
تا دلم خنک شود
خدا
از سر گیجه های ما رو ی تخت
زیز زیرکی زوزه می کشد
عجب دنیای هاری
تو اهل دل و
من نا اهل تمام عالمم
روی تخت خیالم تخت
بگیر تخت بخواب
کسی نیست آب روی ما بریزد
سیزده از راه به در می شوم
بهار چه بهای سنگینی دارد
ما هر دو آدمیم
شیطان خدا را دوره کرد
اگر منظومه ی شمسی هم دورخاطره ی ما بچرخد
بچرخد
و ان قدر بچرخد که بالا بیاورم
تو پایین می اوری
و اتفاق می افتیم
اتفاقا روی سیاره ای
که از دار دنیا تنها گلوی مرا نوازش می کند
تو می روی روی رگهایت بمب می گذاری
عزرائیل به سلامتیمان سرفه می کند
من فکر می کنم
به اختلال حواسم در خاطرات جا گذاشته ام
در اسباب کشی زمان
به خواهرم
که بوی قرمه سبزی نمی دهد
و هر روز زیر سایه ی مادرم چاق تر می شود
من فکر می کنم
پس نیستم
در اضلاع ساده ی اتاق
روی تختی که هرشب خواب های مرا چال می کند
طبیعی ایست که منش زیر گوش هایم جیغ می کشد
با غروبی چسیبده در تفکر اسمان
واختلال رنگ هایی که فرقی نمی کند
کدام به پیری صورتم نمی ایند
چیزی بگو
جناب سکوت
هیچ تیغی مسئول رگهای من نیست
من خودم را می برم از زند گی
و برای سکوت هم باید فکری کرد
سکوت را باید به بازار مس گرها برد
و برای حوصله ی خانه مهمانی گرفت
بفرما تو
به دیوارها سلام کن
و بگو بفرمایید کنار
در برای بهم خوردن است
لیوان برای شکستن
و تلفن برای قطع رابطه
چیزی بگو
حرف های تو بوی اجناس دست نخورده ی بازار می دهد
و من یک جنازه ی ولخرجم
در بازار شام این اتاق
ساعت روی میز خواب می رود
و عقربه ی کوچکش رویای ناقوس کلیسا ی وانگ را می بیند
جنازه می گندد
و بوی مشکوک زندگی
همسایه ها را خبر می کند
سر می زنم به اینه
دونیم شده ام
نیمی برای آسمان
نیمی برای زمین
تو بودی سایه ات
که طبق عادت
ایستاده ای روی پیوستگی ابروهایم
و
نفس هایت ابر میشوند
دست های مرا هم برای حمل صا عقه ای با خود ببر
که بر حسب تصادف
در شقیقه های من کسی مرده است
که از تصویر خود در اینه
سر در نمی اورد
انتهای کسی ایستاده ام
که از خنده های بلندش پرت می شوم
ازارتفاع می ترسم
و میدانم در این کافه های شبانه
به هیچ ونگوگی نمی رسم
هنوز گوش هایت خونیست
و زیر چشم هایت نیمه شبی دراز کشیده است
که با یاس زرد افتاب هم
طلوعی ندارد
برای یک صبح دلتنگ
گذشته ی تنیست این سایه
از پشت جریان سرد و موازی میله ها
رسیده به وسوسه ی چرخهای تو
که روی حافظه اش رکاب می زنی
اینجا برای همیشه فراموش می شود
لکه های نگاهت
و جلبکهای زاینده رود
که در گلویم جیغ می کشند
از حوصله ام سر میروی
روی نیمکت های هروز
تا جهان را توی سرت فرو کنی
و بلند بلند بخوانی:
شهر زیر چکمه های ما فلج میشود
گرز ات را در آسمان
برای زمین کوچکت بچرخان
شاید بیایم
بار دارت کنم
جای پای دو مرد سنگین مانده است
در عبور سنگی پلی که نورهشتی هایش را قوز می کند
شهر توی سرم خراب می شود
خلوت کلاغ ها را قار غارت کرده ام
در ساعت های خسته و بیکار
که می چکم بر سنگفرش های اصفهان
قسمتی از خودم که جاری می شود لای کاشی های کهنه ی شهر
و قسمتی دیگر که در لحاف سربی خواب
انکار می شود
به بوی مرموز نم اغشته ای
که هر روز در سکانس های ساعت خورشید
تبخیر میشوی
دعا کن که برف پرسپکتیو کوچه را بپوشاند
من از این پوچی پیچ در پیچ بیزارم
از این ایستگاه
گاهی
صدای سوت اندام کسی
به گوش میرسد
که رد سرخ خواب هایش
آب روی تب تند پیشانیم می پاشد
مد رگ های من
آشفتگی موج های دور را
بر لاغری قوزک پاهای مردی میزند
که حرف هایش را
به آب می ریزد
وغروب را
به تنش می مالد
و در سکوت پیراهنش
خاطره ی زنی مگندد
که وحدت انگشت هایش را می شمرد
باد از هر کجا بیا ید
پنجره ای را بر اعصاب یک اتاق برهم میزند
لرزه هایم را
بر ترس های تنت می ریزم
و بعد صدای گله را سر می برم
خونی ولرم از دهانشان می آید
ییلاق من
جهنمشان راخنک نمی کند
برای ۲۴ بهمن
تو از دابره گرد می شوی
و من
برایت با زبان شعر
مزه ی وسیع گیلاس را می چشم
با این موجودات ریز
که زیر پوستم می جهند
تو از خاکستری به آبی
وخوب دایره را فکر میکنی
و من
تنها سطحی از خویشم
که در تنهاییش
در ویار تو
رشد می کند
با همین غروب
که کوله ی شانه های تو را
بار بود